اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

اهورا و بردیا

چند شب پیش دوست بابایی با خانومش و پسر کوچولوشون (بردیا)  اومدن خونه مون بردیا همش میچسبید بهت و می اومد بغلت می نشست تو زیاد با بچه های کوچیکتر از خودت میونه خوبی نداری امابردیا از بس سماجت به خرج داد که تو کوتاه اومدی و باهاش بازی کردی   رفتی دراز کشیدی باز بردیا اومده کنارت و از رو تو رد میشد کلی اون شب به شما و کاراتون خندیدیم ...
11 آذر 1393

چندتا عکس از این چند روز

خونه دختر عمه ام در حال ورق بازی کردن با بچه هایی یکی دو روزه سرماخوردی و شدیدا تب داری(لپ هات و گوشت قرمز شده بودن) قربونت برم پسرم زودتر خوب شو که مامان و بابا طاقت مریضیتو ندارن ...
5 آذر 1393

یکی از کارهایی که اهورا دوست داره

اهورا عاشق خرابکاریه یکی از خرابکاری هاش اینه که تو لیوان یا استکانی که آب یا چایی توشه کاغذ و دستمال کاغذی بندازه   براش چای شیرین آورده بودم که با بیسکویت بخوره.اما همه بیسکویتها  رو توش ریخته بود و کاغذ و دستمال کاغذی هم بهش اضافه کرده بود   عاشق این عروسکشه باید بغلش کنه تا بخوابه به من میگه مامان هم تو رو دوست دارم هم هاپوم رو من و هاپوش رو مثل هم دوست داره این عکس هم خودش ازش انداخته چه عکسی هنری انداخته   ...
21 آبان 1393

شام غریبان

روز عاشورا اهورا با من و باباش نیومد بیرون با مامانم و خاله ام رفت از بس مامانم رو دوست داره که وقتی مامانم باشه دور من نمیاد چند عکس از روز عاشورا و شام غریبان در ادامه میذارم البته زیاد عکس ننداختم و عکسها هم خیلی جالب نبودن اما گفتم از هیچی بهتره برای شام غریبان شمع گرفتیم که ببریم بیرون روشن کنیم اما از بس هوا سرد بود نرفتیم و شمعها رو تو خونه روشن کردیم به درخواست اهورا برقها رو هم خاموش  کردیم اهورا با تولد اشتباه گرفت و شمعها رو فوت کرد   ...
14 آبان 1393

چند روز خونه مامان جون

اهورا یه هفته تموم همش بهونه خونه مامانم اینا رو میگرفت بالاخره پنج شنبه گذشته اومدیم خونه مامانم اینا من و اهورا موندیم ولی باباش بخاطر سر کارش جمعه برگشت خونه خودمون یک شنبه بازم اومد اینجا تاسوعا و عاشورا خونه مامانم بودیم البته هنوزم ما اینجاییم منتظریم تا باباش بیاد بعد از ظهر بریم خونه آقاجون اهورا(بابای باباش)   تو خونه مامانم اینا کمی اسباب بازی و عروسک داره دیدم عروسکاشو دور هم جمع کرده گفتم چرا اینجوری گذاشتیشون گفت: آشتی شدن فکر کنم عروسکاش جلسه داشتن تو این هفته که خونه مامانم اینا بودیم 2 بار نذر داشتن 1 بار آش رشته 1 بارم شله زرد که شله زرده نذر منم بود اهورا پر فرغونش عدس کرده بود و ت...
14 آبان 1393

یادش بخیر

خیلی وقتها میافتم یاد روزایی که کوچیکتر بودی خیلی بامزه بودی،درسته زیاد اذیتمون کردی ولی باز با وجود تو همه چیز قشنگتر بود   اینجا هنوز نمیتونستی خودت وایسی بابا نگهت داشته   بقیه در ادامه از بچگی خرابکار بودی خوابیدنتم از اول عجیب بود قربووووووووووووووون قیافه ات برم با اون رب دور لبت   بعدا تو پستهای بعدی دوباره از عکسهای کوچیکتریات میذارم عاشقتم کوچولوی دوست داشتنی خودم ...
6 آبان 1393

خوابیدن اهورا

اهورا خیلی بد میخوابه شب تا صبح همش باید بیارمش تو جاش قبلا که کوچیکتر بود بیشتر گریه میکرد حالا که اون مشکلات رو باهاش ندارم باید مرتب صاف و صوفش کنم از بس کج و کوله و عجیب غریب میخوابه چند تا عکس از مدلهای خوابش میذارم   بقیه در ادامه به جای اینکه سرش رو بالش باشه پاش روشه (تازگیها رو تخت خودمون کنار من میخوابه،باباش چون پشتش درد میکنه رو زمین میخوابه،اهورا تو اتاق خودش نخوابید هیچی جای باباشم گرفت ) از مراسم پسر عموم برگشتیم که اهورا تو راه خوابش برد باباش گذاشتش رو تخت خودمون لباساشم در نیاوردم که بیدار نشه بعد کمی رفتم بهش سر بزنم دیدم فقط سرش رو تخته بدنش افتاده پایین تخت ...
29 مهر 1393